ای مردم ! از پست ترین حالات زمامداران ، در نزد صالحان ، این است که گمان برند آن ها دوستدار ستایش اند ، و کشور داری آنان بر کبر و خود پسندی استوار باشد .خوش ندارم گمان کنید که من ستایش را دوست دارم ... من از شما می خواهم که مرا با سخنان زیبا ستایش نکنید ، تا از عهده ی وظایفی که نسبت به خدا و شما دارم بر آیم ...
با من ، چنانکه با پادشاهان ستمگر سخن می گویند ، حرف نزنید ... گمان نکنید که اگر حقی به من پیشنهاد کنید بر من گران آید... زیرا کسی که شنیدن حق یا گفته شدن عدالت بر او سخت باشد ، عمل کردن به آن بر او دشوار تر خواهد بود . پس از گفتن حق یا مشورت در عدالت خود داری نکنید ، زیرا خود را برتر از آنکه اشتباه کنم و از آن در امان باشم نمی دانم ، مگر آنکه خداوند مرا حفظ کند ...
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید .
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
هرگز نمیر آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
دلا طمع مبر از لطف بی نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه ی دل بی وضو ببست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفه های عجیب زیر دام و دانه ی توست
من آن نیم که نقد دل دهم به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه ی توست
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ی ما را به بو در کار می آورد
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی بینم ز خاص و عام را
اما در شعر و ادبیات جدید ( منهای تعداد اندکی از شعرا ) دل به معنای مرکز عواطف و احساساتی مثل کینه و حسد و نفرت و دوست داشتن و عشق است . و گاهی مرکز اهواء و هوس ها . اکنون ابیاتی از مولوی در باره ی دل تقدیم می کنم :
دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا ، وآنگاه کور
بنده ی دل باش تا سلطان شوی
خواجه ی عقل و ملاک جان شوی
طالب دل باش تا باشی چو گل
تا شوی شادان و خندان همچو گل
دل نباشد آنچه مطلوبش گل است
این سخن را روی با صاحبدل است .
ز عقل خود سفر کردم سوی دل
ندیدم هیچ خالی ٬ ذو مکانی
میان عار ف و معروف این دل
همی گردد بسان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست
چه داند قدر دل هر بی روانی
مثلا همین فاجعه ی 18 تیر را نمی توانیم به راحتی نادیده بگیریم . دانشجویانی که روشنفکر و پیشتاز جامعه ، از بزرگترین دانشگاه ایران ، هستند به بستن روزنامه ی سلام اعتراضی کردند . روزنامه ی سلام نامه ای از سعید امامی طراح یا مجری قتل های زنجیره ای چاپ کرده بود . مضمون نامه ، افشای سیاست های یک باند مافیای سیاسی و اقتصادی خاص بود . عوامل این باند به کوی دانشگاه تهران حمله کردند و فرزندان ملت را به خاک و خون کشیدند . نتیجه ی تظلم خواهی ها و شکایات و پیگیری ها ٬ محکوم شدن یک سرباز به جرم دزدیدن یک ریش تراش از اطاق یک دانشجو بود !
آیا این به معنای مسخره کردن دانشجویان شاکی و ملت ایران نبود ؟ مسلما فاجعه کوی دانشگاه و فاجعه ی قتل های زنجیره ای و سایر فجایعی که این گروه یا باند ، از اول انقلاب تا کنون مرتکب شدند ، روزی مورد رسیدگی قرار خواهد گرفت و آنان به مجازات کردارهای زشت و غیر انسانی و غیر دینی خود خواهند رسید . هر فرازی را فرودی و هر تاریکی و ظلم و ظلمتی را درخشش و نور و روشنایی از پی خواهد آمد .
اما حکایت دل تا ابد همچنان باقی است . از شما نوشتن و از من در وبلاگ پیست کردن . دوستانی که قصد دارند شعر یا مطلب آنان در وبلاگ بیاید ، شعر یا مطلب خود را در کامنت خصوصی ارسال کنند . لازم نیست حکایت دل خود را حتما به شعر بنویسید . اما اگر شعر یا شعرگونه باشد ، دلنشینی بیشتری دارد .
محمد هاشمی : به نسبت سال 84 وابستگی بودجه ی جاری دولت به نفت 50 در صد افزایش پیدا کرد ، در حالی که بر اساس قانون برنامه باید 30 درصد کاهش پیدا می کرد . یعنی 80 درصد از برنامه عقب تر است .
اشتغال نیز رشد منفی داشت . تورم باید یک رقمی می شد اما اکنون بیست و چند درصد است . 15 الی 20 نیروگاه برق باید به بهره برداری می رسید اما نشد و اکنون روزانه 6 هزار مگاوات کسری برق داریم و خاموشی ها ناشی از این است .
دولت نسبت به حامیانش مهرورز ، اما در خصوص بقیه ی مردم ٬ اعم از منتقدان دولت ٬ متخصصان ٬ دانشگاهیان ٬ ... ظلم ورزی شده است .
ادامه ی مطلب را بخوانید . آمار مقایسه ی خوبی ست .
آقا نوید عزیز : گر تیر زنی به قاف قلبم هر گز لب خو یش را نبندم
گر چاره کنی دوای دردم هر گز دل خو د به کس نبندم
این چند که می روی زما تو دل را به سر ای دو ست بندم
باز آی و بگو طبیب ما را دل از سفرت چگونه کندم
دوست عزیزم صاحب وبلاگ شاخه ی سرخ در پاسخ به کویر عزیز و احتمالا من :
به صحرا رفته ام بی آب و بی تاب
نبردم همره خود جرعه ای آب
به پند دوست عامل کی شدم من ؟
نرفت از یاد من شلاق بر تن
گمانم سخت دلگیری مسلمان
که بر ما خرده می گیری تو آسان
ثلاث عشق مبروک است ای دوست
مبارک بادت این دیدار جانان
و بالاخره پاسخ عزیز دل گلاب خاتون در پاسخ به کویر :
درد عشق پسرک ، نه فریبی بیش است
نان او در روغن ، خلوتش رنگین است
به فغانش منگر ، همه اش تزویر است
پدرش عابد و زاهد ، خرجش از خورجین است
درد عشق و غم نان و کنج خلوت به بیابان خدا
گفته زاهد همه از بهر لگد کردن ما
من بیچاره اگر سر بزنم بر در عشق
عشق را درد ندانم ، بخدا نفرین است
طنزی که از حکایت دل گفتی من را به یاد روایت دیگری انداخت. گفتم :
جوانی را شنیدم که پدر درویش را چاره میجست که " غم نان و سوز هجران هر یک چنان عنان از کف ربوده که عنقریب سنگی بر شکم گرسنه ، سودای دل را به صحرا برم تا این ملازمان بی عشرت کجا از پایم در آرند و محنتم پایان پذیرد .
درد عشقم را دگر طاقت ندارم ای پدر
گشنگی هم خود بر آورده فغانم از جگر
گیرم از سودای دل بر دامن صحرا زنم
غصه ی نان را چگونه از سرم آرم بدر
درویش که پند و اندرز بی فرجام و حاصل میدید، حکمت درویشی وانهاد و فرزند مجنون را تدبیر روزگار کرد که : " علاج انگبین عشق ، سکنجبین فراموشی است. در این وانفسای زلف پریشان و سفره ی بی نان ، جرعه ای آب همراه کن که : در خانه بی تاب ، به که در بادیه بی آب ".
به صحرا چون روی بی نان و بی تاب
ببر همراه خود هم جرعه ای آب
که چون تنگت بگیرد در بیابان
رود از یاد نان و عشق و مهتاب
پدرم خرده مگیر از من عاصی و رها
غم نان مال تو و زلف پریشان ما را
پدرم دغدغه سفره خالی از نان
یا که مهمانٍ سرٍ شب ز خیابان در راه
همه اش مال تو و مال تو و مال شما
منو ول کن به خدا، به همان زلف پریشان و اشارات نهان .
اما دوست عزیزم آقای خدامیان صاحب وبلاگ عطر گریز هم پاسخی داد :
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
شوری برخاست فنته ای حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
اما راستش را بخواهید در این فشار گرانی و تورم و پائین آمدن ارزش پول ملی و افزایش نقدینگی و فشار طاقت فرسای اقتصادی بر لایه های مختلف جامعه ٬ از عشق و دل سخن گفتن مرا به یاد شعر دیگری انداخت . شعری که گفتگوی پسر و پدری است ٬ با دو حال متفاوت دارند :
پسر : هان ای پدر تو عشوه ی خوبان ندیده ای
چشم سیاه و زلف پریشان ندیده ای
چشم سیاه و زلف پریشان به یک طرف
در این میان اشاره ی پنهان ندیده ای
پدر : هان ای پسر تو سفره ی بی نان ندیده ای
جنگ عیال و گریه ی طفلان ندیده ای
جنگ عیال و گریه ی طفلان به یک طرف
در این میان رسیدن مهمان ندیده ای
دل من از اول هم دل بود
وقتی عاشق شد له شد
گل خوشرنگی بود ، زرد شد پرپر شد
دل من هم گاهی ، خسته از محنت ها
خسته از بی دلی مردمکان
پشت خود می بندد صد هزاران در را
خنده اش می گیرد
که چرا خلوت ناخواسته ای می خواهد
دل من می داند که در نور ، فریبی بیش نیست
اشک او در پس هر خنده روان
خنده اش قطره اشکی است روان
از تعب خم شده است قامت او
رقص هم ، البته کمی می داند
نه به هر بادی ، نه به هرسازی...
دل من از اول هم دل بود
آری
این چنین شد ، دل من رفت از دست .
اما نوید عزیز ٬ صاحب وبلاگ شعر سخن ٬ که پدیده ای ست در شعر ٬ نیز این پاسخ را داد :
دل من دل که نبود از اول
دل من تاج سرم بود به هر سو می رفت
به هو ای سر کوی دلکی او می رفت
روزی از بهر قضا بر در یک خانه نشست
تا به خود آمدم از آن خانه که من میدیدم
دل به پرواز که چون ماهرخی میبینم
سفری دور و دراز ٬ با هزار و یک راز .
نه به مکتب رو کرد ...نه به میخانه نشست
بلکه از جام لبش کوزه دل را پر کرد
اینچنین بود که دل من دل شد
چو ن به کوی لب او تا به ابد منزل شد
سر به پهنای و جودش به منش مرسل شد
به هوای دل او ... دل دیوانه من دل گردید
ور نه این دل که نبو د..
اینچنین شد که دل من دل شد
همچو مرغی که گشایند پرش